بهار غم
04 آبان 1394 توسط عيني ميرزا
محرم ای بهار غم ؛سلام بر صبوریت
سلام خسته بالها ،برآن همه غیوریت
بگو که یاس ناز تو ،در اوج آتش ستم
چگونه زد زتشنگی ،شکوفه کبود غم؟
خوشا به حال آن دلی ،که میزبان درد تواست
در انتظار نغمه ای از آن دلیر مردتواست
چراتو با بهار ها ،ترانه خوان نمی شوی ؟
چراتو میزبان آن،امیدجان نمی شوی
چرا هنوز یوسفت،به خانه بر نگشته است؟
چرا زانمتقاماو،دلم خبر نگشته است؟
خوشابه حال زاِءر ی،که محرم توگشته است
به اشک شادمان ولی ،زآب چشم بسته است
محرم ای زلال عشق،در اوج زمزم خدا
رسان زطفل شیر خوار،به داغ این دلم ندا
بگو از عشق کودکان،وزآن سر بدون تن
ازآن فرشته غریب،زد ستهای بی بدن
بگوتو داستان نور،از عشق بازی وسرور
برای کودکان ما،برای این زمان دور